تبليغاتX
دوچرخه برفی

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

  قاصدک‌هاي رقاص  

ديوانه‌اي در فراز تپه

در بالاي گلهاي نارنجي کوچک

و همراه با قاصدک‌هاي رقاص

به دنبال فکر گمشده در يکي از گذشته‌هايش

مي‌دود مي‌چرخد و ميخواند

من هم با چشمهايم

به دنبال بکارت اشکم مي‌گردم

و اولين قاصدکي که روزي به دنبال گمشده‌اي فرستادم

به ياد نمي‌آورم

که گمشده‌ام چه بود

و آنرا يافتم يا نه

ولي مي‌دانم

قاصدک آرام آرام مي‌رقصيد

مانند انديشه من

و مانند فکر گمشده‌اي در فراز تپه

 

                                                                                                 شاعر :   آرزو شرکا

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:32  توسط بای سیکل ران  | 

  خداحافظی  
تو را به یاد می سپارم

 

گلایه هایم را به باد

 

غم هایم را به چاه  

 

و تو را به خدا می سپارم

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:56  توسط بای سیکل ران  | 

  قهر  

او رفت

من تنها ماندم 

در فضای خالی شعر

باد می وزد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:40  توسط بای سیکل ران  | 

  شبی بارانی  
شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !

                                      - حسین پناهی -

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:30  توسط بای سیکل ران  | 

   

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:11  توسط بای سیکل ران  | 

  توانستن ونرسیدن  

  تمام روز را راه میرفتیم...

  تشنه،خسته،پشیمان از زندگی!

  به دیواری رسیدیم غیرقابل نفوذ.

  می گفتند آن سوی سد عظیم،آرزوها برآورده میشوند.

  اوتمام رموز رابه من آموخت.

  وگفت:گاهی شایسته ها مجال نمی یابند.

  توانستن ونرسیدن را بیاموز.

وقت بازگشت است.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:39  توسط بای سیکل ران  | 

  پرستو  
 

كشتن پرستويي در كودكي

شايد

دليل آوارگي اكنونم

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:45  توسط بای سیکل ران  | 

  تو به من خنديدي ....  

تو به من خنديدي ....
و نمي دانستي  ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه                 سيب را دزديم .....
باغبان در پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک  ..........
و تو رفتي و هنوز .......
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهايت تکرار کنان
ميدهد آزارم ........
و من انديشه کنان                           غرق اين پندارم .....
که چرا ؟                     خانه کوچک ما ....
سيب نداشت  ........... .

2 نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط بای سیکل ران  | 

  حافظا مرد نکونام نمیرد هرگز  

حافظا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آن است که به نیکی نبرند نامش

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط بای سیکل ران  | 

  خوشحالم که برگشتی  
 

 در آشفتگي روز وشب
مرآ به آمدنت پرواز كن
آنگاه حضورم را فرياد بزن
تا در غروب
چشمانم را ببيني
وطلوع را نظاره شوي
صداي بودنت را ميشناسم
من هوشيارم ‚ به ريزش نور
يا غباري به تاريكي شب
وتو
در خواب ارام گير
چون نفسهايت را خواهم شمرد
و
به پرواز كبوتران سوگند
كه اشفتگي گيسوانت را در نظمي زيبا
تا اخرين لحظه
پاس مي دارم
تو باران را حوصله كن
شايد شمعدانيها
با عطر گل ياس سيراب شدند
وديگر غم انها (شمعداني) را آواز نكني
وخنده عطر بهار نارنج
با آهنگي
روح نواز
نسيم سحر را
در ساحل گيسوانت
به نغمه دراورد

روزي دوباره بهار را

خواهم شناخت،

در گوشه هاي  قلبم.

وقتي ترانه ي چشمهاي تو

                                     بال درآورد،

وقتي دوباره آبشار

در قلب من جاري شد،

وقتي ستاره باز

با چشمهاي من آشتي کرد،

                                      آري

من نيز دوباره بهار را خواهم شناخت.

 

2 نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:20  توسط بای سیکل ران  |